سرمایهگذاری موفق دقیقاً یعنی چه؟ آیا صرفاً مثبتبودن بازده کافی است، یا عملکرد باید در مقایسه با بازار، سطح ریسک و هدف سرمایهگذار سنجیده شود؟
هاوارد مارکس در کتاب «مهمترین مسئله برای یک سرمایهگذار» میان کسب بازده و عملکردی که واقعاً نشاندهنده مهارت سرمایهگذار باشد، تفاوت مهمی قائل میشود. این تفاوت، نقطه شروع مناسبی برای بازنگری در تعریفی است که معمولاً از موفقیت در سرمایهگذاری داریم.
عبور از میانگین بازار چقدر دشوار است؟
یکی از گزارههای کلیدی هاوارد مارکس این است:
«تقریباً هرکسی میتواند به عملکرد میانگین بازار دست یابد.»
راه دستیابی به میانگین بازار چندان پیچیده نیست. سرمایهگذار میتواند با خرید یک صندوق شاخصی، بازده بازار را با هزینه نسبتاً پایین و بدون نیاز به تصمیمگیریهای مداوم دریافت کند.
اما اگر هدف، عملکردی بهتر از میانگین باشد، شرایط تغییر میکند. سرمایهگذار دیگر نمیتواند صرفاً همان تصمیمهای رایج بازار را تکرار کند و انتظار نتیجهای متفاوت داشته باشد. کسب بازدهی بالاتر مستلزم تحلیل بهتر، کنترل ریسک، نگاه مستقل و تصمیمهایی است که هم متفاوت و هم درست باشند.
در همین نقطه است که مفهوم «سرمایهگذار حرفهای» و مدیریت فعال معنا پیدا میکند.
معیار سرمایهگذاری موفق: بازدهی مطلق یا نسبی؟
در نسخه حاشیهنویسیشده کتاب هاوارد مارکس، ست کلارمن پرسش مهمی را مطرح میکند:
آیا باید به دنبال بازدهی مطلق باشیم یا بازدهی نسبی؟
فرض کنید بازار ۵۰ درصد افت کرده و پرتفوی شما ۴۵ درصد کاهش یافته است. از نظر آماری، عملکرد شما پنج واحد درصد بهتر از بازار بوده؛ اما آیا واقعاً میتوان چنین نتیجهای را موفقیت دانست؟
برای اغلب سرمایهگذاران، این یک پیروزی بیفایده است؛ باختی که فقط کمی کمتر دردناک بوده است.
عملکرد بهتر از بازار اهمیت دارد، اما زمانی که نتیجه نهایی با اهداف سرمایهگذار سازگار نباشد یا زیان سنگینی به سرمایه وارد کند، برتری نسبی بهتنهایی معنای چندانی نخواهد داشت.
چرا عدد بازدهی بهتنهایی کافی نیست؟
وقتی درباره عملکرد سرمایهگذاری صحبت میکنیم، بحث معمولاً خیلی سریع به یک عدد ختم میشود: چند درصد بازدهی؟
اما بازدهی، سادهترین و درعینحال یکی از ناقصترین معیارهای ارزیابی سرمایهگذاری است.
دو پرتفوی ممکن است هر دو ۳۰ درصد بازدهی داشته باشند، درحالیکه:
- یکی با نوسان و افت سرمایه بسیار بالا به این نتیجه رسیده باشد؛
- دیگری با زیانهای محدود و کنترلشده؛
- یکی حاصل تمرکز اتفاقی روی یک دارایی موفق باشد؛
- و دیگری نتیجه یک فرایند تحلیلی منضبط و تکرارپذیر.
عدد نهایی یکسان است، اما کیفیت مسیر و احتمال تکرار نتیجه کاملاً متفاوت است.
بازدهی بالا میتواند حاصل مهارت باشد؛ اما میتواند از اهرم مالی، تمرکز بیشازحد یا حتی خوششانسی نیز ناشی شود. به همین دلیل، نتیجه را نمیتوان مستقل از فرایندی که آن را ایجاد کرده ارزیابی کرد.
چرا «بهتر از بازار بودن» نیز معیار کاملی نیست؟
مقایسه عملکرد با یک شاخص مناسب ضروری است. بدون معیار مقایسه نمیتوان تشخیص داد بازده ایجادشده ناشی از مهارت سرمایهگذار بوده یا صرفاً نتیجه حرکت عمومی بازار.
اما شاخص بازار فقط یک مرجع آماری است. شاخص:
- هدف مالی مشخصی ندارد؛
- به نقدشوندگی سرمایه نیاز پیدا نمیکند؛
- محدودیت روانی و تحمل زیان ندارد؛
- و افق سرمایهگذاری آن با زندگی یک فرد یا تعهدات یک نهاد یکسان نیست.
در نتیجه، بهتر بودن از شاخص الزاماً به معنای موفقیت نیست. این برتری باید با میزان ریسک پذیرفتهشده، افق زمانی و هدف واقعی سرمایهگذاری نیز سازگار باشد.
سرمایهگذاری موفق همیشه به معنای کسب بیشترین بازده نیست؛ گاهی به معنای اجتناب از یک اشتباه بزرگ است.
یک چارچوب سهلایه برای ارزیابی عملکرد
به نظر من هیچ معیار واحدی برای سنجش موفقیت سرمایهگذاری کافی نیست. ارزیابی درست عملکرد به یک چارچوب چندلایه نیاز دارد.
۱. مقایسه با بازار، پس از تعدیل ریسک
ابتدا باید بدانیم عملکرد پرتفوی در مقایسه با معیار مناسب چگونه بوده است. در این ارزیابی، عواملی مانند بازده تعدیلشده به ریسک، عمق افت سرمایه، نوسانپذیری و ثبات عملکرد اهمیت دارند. در مقاله «۵ استراتژی برتر برای مدیریت ریسک در سرمایهگذاری» راهکارهای عملی کنترل این ریسکها را با جزئیات بیشتری بررسی کردهام. شکست بازار با دو برابرکردن ریسک، الزاماً نشانه مهارت بیشتر نیست.
۲. سنجش در برابر هدف واقعی سرمایهگذار
دومین لایه، مقایسه نتیجه با هدفی است که سرمایهگذاری برای آن انجام شده است.
این هدف میتواند حفظ قدرت خرید، رشد تدریجی ثروت، تأمین یک تعهد آتی یا اجتناب از زیانهای بزرگ باشد. پرتفویی که شاخص بازار را شکست میدهد اما سرمایهگذار را به دلیل نوسان شدید وادار به خروج زودهنگام میکند، عملاً به هدف خود نرسیده است.
معیار موفقیت باید از هدف سرمایهگذاری آغاز شود، نه از بازده دیگران.
۳. بررسی کیفیت تصمیم، نه فقط نتیجه
نتیجه خوب همیشه حاصل تصمیم خوب نیست؛ همانطور که یک تصمیم منطقی نیز ممکن است در کوتاهمدت به نتیجه نامطلوبی منجر شود.
برای ارزیابی کیفیت تصمیم باید پرسید:
- آیا تصمیم بر اساس منطق و شواهد کافی گرفته شده است؟
- آیا ریسکهای اصلی پیش از سرمایهگذاری شناسایی شدهاند؟
- آیا تصمیم قابل توضیح و تکرار است؟
- آیا نتیجه حاصل تحلیل بوده یا صرفاً محصول شرایط مساعد بازار؟
عملکرد خوب ناشی از یک تصمیم ضعیف میتواند از عملکرد متوسط حاصل از یک فرایند درست خطرناکتر باشد؛ زیرا اعتمادبهنفس کاذب ایجاد میکند و سرمایهگذار را به تکرار تصمیمی تشویق میکند که ممکن است بار دیگر خوششانس نباشد.
جمعبندی: موفقیت در سرمایهگذاری فقط یک عدد نیست
سرمایهگذاری موفق را نمیتوان فقط با مثبتبودن بازده یا بهتر بودن از شاخص بازار تعریف کرد.
یک سرمایهگذاری زمانی موفق است که:
- به هدفی که برای آن تعریف شده نزدیک شود؛
- بازده مناسبی در برابر ریسک پذیرفتهشده ایجاد کند؛
- از زیانهای غیرقابلتحمل جلوگیری کند؛
- و نتیجه یک فرایند تصمیمگیری منضبط و تکرارپذیر باشد.
بنابراین پرسش درست فقط این نیست که «چقدر بازده کسب کردهایم؟»؛ بلکه باید بپرسیم این بازده با چه ریسکی، برای چه هدفی و در نتیجه چه کیفیتی از تصمیمگیری ایجاد شده است.
در نهایت، کیفیت سرمایهگذاری بیشتر از آنکه در عدد بازده خلاصه شود، در کیفیت تصمیم، کنترل ریسک و انتخاب معیار درست آشکار میشود.
برای تکمیل این بحث، مقاله «اصول ساخت یک سبد سرمایهگذاری متعادل» را نیز مطالعه کنید.
منابع
- Howard Marks, The Most Important Thing Illuminated: Uncommon Sense for the Thoughtful Investor. Columbia University Press, ۲۰۱۳.
- نسخه فارسی کتاب «مهمترین مسئله برای یک سرمایهگذار»، نشر آریانا قلم.
